السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

411

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

فصل هفتم : داستان قارون و قربانىكردن گاو در تفسير علي بن ابراهيم در تفسير آيه « فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ » آمده است : قارون از كساني بود كه از ستيز با ستمگران « اريحا » سر باززد و موسي را فرمان نبرد . او به كيمياگري آشنا بود و تورات را با صدايي دلنشين مىخواند . هنگامي كه فرمان استغفار بر بني اسرائيل نازل شد قارون از خداوند آمرزش نخواست و موسي را آزار و اذيت كرد . هنگامي كه موسي بسيار خشمگين مىشد موهاي شانه‌اش راست شده و از آن خون مىچكيد . آن‌گاه كه پندهاي موسي در قارون اثر نكرد از خدا خواست كه عذابش را بر قارون فرود آورد . روزي قارون در كاخش نشسته بود كه ديد در به اراده موسي باز شد و موسي به سوي او آمد . ناگهان كاخ قارون فروريخت و قارون تا زانو در خاك فرورفت و عاجزانه موسي را به خويشاوندي ميان‌شان سوگند داد تا او را نجات دهد ولي موسي از نفرين خويش دست برنداشت و زمين قارون را بلعيد . آنگاه موسي به خدا عرض كرد : اگر قارون من را به ذات پاك تو سوگند داده بود خواسته‌اش را روا مىداشتم . ولي خداوند به او وحي فرمود : اگر من جاي تو بودم خواسته‌اش را برميآوردم . ولي از مرگ نترس كه جايگاهي بس نيكو از آن تو است . روزگاري سپري شد و روزي موسي بر فراز كوه طور سينا بود كه مردي را ديد كه با بيل و سبد به سوي او مىآيد . موسي از او پرسيد : مىخواهي چه كاري انجام دهي ؟ او گفت : يكي از دوستان خدا از دنيا رفته است و مىروم كه او را به خاك سپارم . موسي همراهش رفت . هنگامي كه به جايگاه قبر رسيدند آن مرد خواست وارد قبر شود ولي موسي خواست كه خود وارد قبر شود و